ادبی ؛ اجتماعی ؛ فرهنگی ؛ علمی

جستجو درعناوین

 

رؤیاهاى صادقه

 بخش سوم : رؤیاهاى صادقه

در ایـن بـخـش قـضـایاى كسانى را مى خوانید كه در عالم رؤیا به حضور مقدس حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه رسیده اند و خوابشان توام با معجزه یا امثال آن بوده است و همین موجب اعتماد بر آن رؤیا مى باشد.

1- رؤیاى ملا محمود عراقى

مرحوم ملا محمود عراقى مى فرماید: سـال 1273, كـه سال سوم مجاورتم در نجف اشرف بود, شبى در خواب دیدم كه از درقبله صحنمطهر وارد شدم و ازدحام زیادى در آن جا بود.
از شخصى پرسیدم : علت این اجتماع چیست ؟گـفـت : مـگر نمى دانید كه حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالى فرجه الشریف ظهور فرموده اندوالان در صحن تشریف دارند و مردم با ایشان بیعت مى كنند؟بـا شـنـیـدن این مطلب متحیر شدم كه اگر بروم و بیعت كنم شاید آن حضرت نباشند وبیعت رابـاطـل كـرده باشم و اگر این كار را نكنم شاید ایشان خود حضرت باشند, كه درآنصورت بیعت باحق ترك شده است .
بـا خـود گـفـتم مى روم و با او اظهار بیعت كرده , دست خود را به سویش دراز مى كنم اگراماماست , كه مى داند من در امامت او شك دارم , لذا دست خود را كشیده و بیعت مراقبول نخواهد كردآن وقت خواهم فهمید كه ایشان امام هستند و بیعت خواهم كرد.
اگر امام نباشند, از قلب من خبرنـداشـتـه و دست خود را براى پذیرفتن بیعت به طرف من دراز مى كنند و معلوم مى شود كه امامنیستند و با ایشان بیعت نمى كنم و دست خودرا مى كشم .
این علامت را پیش خود قرار دادم و وارد صحن شدم و جمال بى مثال آن حضرت رازیارت كردم ویـقین نمودم كه این شخص , خود حضرت مى باشند و از قلب خودغفلت كرده , دست خود را براىبـیـعـت دراز نـمـودم .
آن بزرگوار وقتى این كار مرادیدند, دست مبارك خود را كشیدند.
من ازملاحظه این عمل امام (ع ) خجل وپریشان شدم و چون حضرت این حالت را دیدند, تبسم نموده وفـرمـودند: دانسته شدكه من امامم .
و سپس دست مبارك را دراز كردند و به بیعت اشاره نمودند.
در ایـن لـحـظه من به یاد مطلب قلبى خود افتاده , خوشحال شدم و بیعت نمودم و از شدت شوق ,مشغول دور زدن به گرد وجود منور و مطهر ایشان شدم .
نـاگـاه یـكى از آشنایان متدین , از دور ظاهر شد.
صدایش كردم كه حضرت ولى عصرارواحنافداهظـهـور فرموده اند.
تا این جمله را شنید آمد و بدون تامل با آن بزرگوار بیعت كرد و دور حضرتش مى گشت .
در این اثنا بود كه از خواب بیدار شدم .
خـواب دومى كه دیدم , به فاصله چند سال پس از آن واقعه و در همان مكان مقدس (نجف اشرف )بـود.
این خواب را بعد از آن كه مدتى در عاقبت كار خود زیاد به فكرفرو مى رفتم , مشاهده كردم ,چـون مـى دیـدم بـسـیـارى از گذشتگان و جوان ترها ومعاصرین , اوایل عمر خود, در زمره اخیاربوده اند, ولى بعدها اعتقاداتشان فاسد و باهمان عقاید فاسد از دنیا رفته اند.
ایـن اندیشه و خیال , به طورى قوت گرفت كه باعث تشویش و اضطراب خاطرم گردید.
تا آن كهشـبـى در عـالم رؤیا, دیدم حضرت ولى عصر (ع ) در مسجد هندى (ازمساجد معتبر نجف اشرف )تـشـریـف دارنـد و در انتهاى مسجد ایستاده اند.
جمعیت ,حضرت را احاطه كرده و من نزدیك درایستاده بودم و منتظر بودم كه هنگام خروج ,به محضرشان شرفیاب شوم .
نـاگـاه آن بـزرگـوار بـه قصد بیرون رفتن , تشریف آوردند وقتى به من نزدیك شدندخودم را برپـاهـاى مـبـارك آن بـزرگوار انداختم و گریان شدم و عرضه داشتم : فدایت شوم عاقبت كار منچـطـور خـواهـد شـد؟ آن حـضـرت دست مبارك را دراز كرده و باعطوفت و مرحمت دست مراگرفتند و از خاك برداشتند و بعد با تبسم و ملاطفت فرمودند: بى تو نمى روم .
من در همان عالم رؤیا فهمیدم كه منظور حضرت آن است كه بدون تو وارد بهشت نمى شوم .
تا اینبشارت را شنیدم , از نهایت شادى بیدار شدم و دیگر از افكار سابق آسوده خاطر گردیدم
((169)).

2- رؤیاى همدرس شیخ حرّ عاملى

شیخ حر عاملى مى فرماید: روز عـیدى در روستاى مشغرا (از مناطقى كه آن مرحوم در آن جا سكونت داشته اند)در مجلسی كه از طلاب و صلحاء تشكیل شده بود, نشسته بودیم .
من به آن جمع گفتم : اى كاش مى دانستیم كه در عید آینده , كدام یك از ما زنده و كدام یك از دنیا رفته است .
مـردى كـه نـامـش شـیـخ محمد و همدرس ما بود, گفت : من مى دانم كه تا عید دیگر زنده ام وهمچنین عید بعد از آن و حتى عید بعد و تا بیست و شش سال دیگر در دنیا هستم .
ومعلوم بود كه در این گفته سخت قاطع است و مزاح نمى كند.
به او گفتم : مگر علم غیب مى دانى ؟گـفـت : نه , ولى زمانى مرض سختى داشتم و مى ترسیدم كه در حالى كه هنوز هیچ عمل صالح وزاد و تـوشه اى برنداشته ام , بمیرم .
در عالم رؤیا حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه رازیارت كردم .
ایشان فـرمودند: نترس , خداى متعال تو را از این مرض شفا مى دهد و تابیست و شش سال دیگر زندگی خـواهـى كرد.
آنگاه جامى كه در دست مباركشان بودبه من عطا فرمودند.
آن را نوشیدم و مرضم رفع شد و شفا پیدا كردم و یقین دارم كه این رؤیا, رؤیاى شیطانى نیست .
شیخ حر عاملى مى گوید: وقتى این سخن را از شیخ محمد شنیدم تاریخ آن را كه سال1049 بود,یـادداشت كردم و مدتى گذشت .
در سال 1072, به مشهد مقدس هجرت كردم .
وقتى سال آخر ازبیست و شش سال شد, به دلم افتاد كه مدت مقرر گذشته است , لذا به تاریخ رجوع و آن را حساب كردم دیدم كه از آن زمان (روز عیدى كه درمجلس نشسته بودیم ) بیست و شش سال مى گذرد.
با خود گفتم این مرد باید از دنیارفته باشد.
حـدود یـكـى دو مـاه گـذشت كه از طرف برادرم نامه اى رسید, چون او در همان مناطق قبل ازهجرت من بود.
در آن نامه نوشته بود كه شیخ محمد در همان سال وفات كرده است

3 - رؤیاى ابوالوفاء شیرازى و راه توسل به معصومین (ع )

ابوالوفاء شیرازى مى گوید: در زندان ابوعلى الیاس , با وضع سختى اسیر بودم و برایم معلوم شد كه او قصد كشتن مرا دارد, لذاشكایت را نزد خداوند تبارك و تعالى بردم و مولاى خود ابى محمد على بن الحسین , زین العابدین(ع ) را شفیع قرار دادم .
در ایـن بـین به خواب رفتم .
در عالم رؤیا رسول خدا (ص ) را زیارت كردم .
حضرت فرمودند: نه بهمـن و نه به دخترم و نه به دو پسرم (امام حسن و امام حسین (ع )) براى مادیات متوسل نشو, بلكهبراى آخرت و آنچه از فضل خداى تعالى امیدوارى , به مامتوسل شو.
و اما ابوالحسن (امیرالمؤمنین ), برادرم , او انتقام تو را از كسى كه به تو ظلم نموده مى گیرد.
عرض كردم : یا رسول اللّه , آیا مگر به فاطمه (س ) ظلم نكردند, ولى ایشان صبر كرد؟و میراث شمارا غصب كردند, اما صبر نمود؟ پس چطور انتقام مرا از كسى كه ظلم نموده , مى گیرد؟حـضـرت از روى تـعجب نظرى به من كردند و فرمودند: این موضوع عهدى بود كه من با او بستهبـودم و فرمانى بود كه من به او داده بودم و براى او كارى جز بپا داشتن آن پیمان جایز نبود.
او هم حق را ادا كرد.
و واى بر كسى كه متعرض دوستان و شیعیان ماشود.
[زیرا امیرالمؤمنین (ع ) انتقاماو را مى گیرد.
]امـا عـلـى بن الحسین , براى نجات از سلاطین و شر شیاطین و محمد بن على و جعفربن محمد,براى آخرت , [به روایتى آنچه از طاعت خداوند و رضوان او بخواهى ]اما موسى بن جعفر, عافیت را به وسیله او بخواه .
و اما على بن موسى , براى نجات .
[به روایتى نازل شدن رزق ]امـا عـلـى بـن مـحـمد, براى قضاى نوافل و نیكى برادران دینى و آنچه از طاعت خداوندعزوجلبخواهى .
و حسن بن على , براى آخرت .
و امـا الـحجة , هرگاه شمشیر به محل ذبح تو رسید - حضرت با دست به سوى گلوى خود اشارهفـرمـودند - به او استغاثه كن , به درستى كه او در مى یابد و فریادرس و پناه است براى هر كس كهاستغاثه كند و بگوید: یا مولاى یا صاحب الزمان انا مغیث بك .
ابـو الـوفـاء مـى گـوید: همان جا (در عالم خواب ) فریاد زدم : یا صاحب الزمان انا مغیث بك .
همانلحظه دیدم شخصى از آسمان فرود آمد كه سوار بر اسب است و در دست خنجرى از نور داشت .
عرض كردم : مولاى من شر آن كه مرا اذیت مى كند,رفع كن .
فرمود: كار تو را انجام دادم .
صبح شد, الیاس مرا خواست و گفت : به چه كسى استغاثه كردى ؟گفتم : به آن كسى كه فریادرس درماندگان است

5 - رؤیاى مصطفى الحمود و كر شدن او

آقا محمد, شمعدار حرم عسكریین (ع ) در سامرا مى گوید: مردى از اهل سنت سامرا, به نام مصطفى الحمود در لباس خدام حرم بود و شغلى جزآزردن زوار وگـرفتن اموال آنها به هر حیله و مكرى نداشت و اكثر اوقات در سرداب مقدس بود و پشت پنجره نـاصـر عـبـاسـى , حاضر مى شد.
او بیشتر زیارات را از حفظ داشت و هر كس وارد آن مكان شریف مـى شد و شروع به زیارت مى كرد, او را ازحالت زیارت و حضور قلب مى انداخت و پیوسته خواننده را مـتـوجـه غـلطهایى كه معمولا افراد در زیارات و ادعیه دارند, مى كرد و با این كار باعث از بین رفتن حضورقلبشان مى شد.
شـبـى در عـالم رؤیا حضرت حجت (ع ) را دید كه به او مى فرمایند: تا كى زوار مرا اذیت مى كنى ونمى گذارى زیارت بخوانند؟ تو چه كار دارى كه در این مسائل دخالت مى كنى ؟ آنها و آنچه را كه مى گویند, به حال خود واگذار.
در ایـن جـا آن خـبـیث از خواب بیدار شد, اما هر دو گوشش را خداوند كر نموده بود وپس از آن دیـگـر چـیـزى نـمـى شـنـیـد و زوار آسـوده شـدنـد و بـه هـمین حالت بود تا به اسلاف خویش پیوست

6 - رؤیاى صادقه حاج ملا سلطان على روضه خوان

شیخ جلیل حاج ملا سلطان على روضه خوان تبریزى كه از جمله عباد و زهاد بود, نقل كرد: در عـالـم رؤیـا بـه حـضور حضرت بقیة اللّه ارواحنافداه مشرف شدم و خدمت ایشان عرض كردم :مولاى من , آنچه در زیارت ناحیه مقدسه ذكر شده است كه مى فرمایید:فلاندبنك صباحا و مساء ولابكین علیك بدل الدموع دما, صحیح است ؟فرمودند: بلى صحیح است .
عـرض كـردم : آن مـصـیـبتى كه در آن بجاى اشك خون گریه مى كنید, كدام است ؟ آیامصیبت حضرت على اكبر است ؟فرمودند: نه , اگر على اكبر زنده بود, در این مصیبت او هم خون گریه مى كرد.
گفتم : آیا مصیبت حضرت عباس است ؟فرمود: نه , بلكه اگر حضرت عباس (ع ) در حیات بود, او هم در این مصیبت خون گریه مى كرد.
عرض كردم : لابد مصیبت حضرت سیدالشهداء (ع ) است .
فرمود: نه , حضرت سیدالشهداء (ع ) هم اگر در حیات بود, در این مصیبت , خون گریه مى كرد.
عرض كردم : پس این كدام مصیبت است كه من نمى دانم ؟فرمودند: آن مصیبت , مصیبت اسیرى حضرت زینب (س ) است

7- رؤیاى سجاده بردار آقا محمد باقر بهبهانى

آقا محمد باقر بهبهانى فرمودند: اوایلى كه به كربلاى معلى وارد شدم , روى منبر مردم را موعظه مى كردم .
روزى حدیث شریفى كهدر كـتـاب خـرائج راوندى نقل شده است لابلاى صحبت ها بر زبانم جارى شد مضمون حدیث ایناسـت كـه زیـاد نگویید: چرا حضرت ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشریف ظهور نمى كنند چونشـما طاقت معاشرت با ایشان را ندارید, زیرا لباس حضرت خشن و درشت و خوراك ایشان نان جواست .
بعد هم گفتم از الطاف الهى نسبت به ما, غیبت حضرت صاحب الزمان عجل اللّه تعالى فرجهالشریف است , زیرا ما طاقت اطاعت ایشان را نداریم .
اهـل مجلس به یكدیگر نگاهى كرده و شروع به نجوا كردند و مى گفتند: این مرد راضى نیست كهآن حـضـرت ظهور كند, تا مبادا ریاست از دستش برود.
و بحدى زمزمه دربین مردم افتاد كه منترسیدم , لذا با سرعت از منبر فرود آمده به خانه رفتم و در رابستم .
بعد از ساعتى درب خانه را زدند.
پشت در آمدم و گفتم : كیستى ؟گفت : فلانى كه سجاده بردار تو هستم .
در را گشودم او سجاده را از همان جا به حیاطخانه پرت كرد و گفت : اى مرتد, سجاده ات را بردار, در این مدت بى خود به تو اقتداكردیم و عبادات خود راباطل انجام دادیم .
من سجاده را برداشتم او هم رفت و از ترسى كه داشتم در را محكم بستم و متحیرنشستم .
پاسى ازشب گذشت ناگاه صداى در منزل بلند شد.
من با وحشت هر چه تمامتر پشت در رفتم و گفتم :كیستى ؟ دیدم همان سجاده بردار است كه با معذرت خواهى و اظهار عجز و بیچارگى آمده است و مـرا قـسـمـهاى غلیظ مى دهد كه در را بازكنم , اما من از ترس در را باز نمى كردم .
آن قدر قسمخـورد و اظـهار عجز نمود, كه به راستى و صداقتش یقین كردم , و در را گشودم ناگاه خود را برپاهاى من انداخت و آنهارا مى بوسید.
به او گفتم : اى مسلمان , آن سجاده آوردن و مرتد گفتن توبه من چه بود واین پا بوسیدنت چه ؟گـفـت : مـرا سرزنش نكن .
وقتى از نزد شما رفتم و نماز مغرب و عشا را بجا آوردم وخوابیدم , درعالم رؤیا دیدم كه حضرت صاحب الزمان (ع ) ظهور فرموده اند.
خدمت ایشان مشرف شدم .
حضرت بـه من فرمودند: فلانى عباى تو از اموال فلان شخص است و تو ندانسته آن را از دیگرى گرفته اىحال باید آن را به صاحبش بدهى .
من هم عبا را به صاحب اصلى اش دادم .
سپس فرمودند: قبایت نیز مربوط به فلان شخص است و تو آن را از دیگرى خریده اى باید این را همبـه صاحب اولش برگردانى همچنین تا تمام لباسهایم رادستور دادند كه به مردم بدهم بعد نوبت بـه خـانـه و ظـروف و فرشها و چهارپایان وزمینها و سایر چیزها رسید و براى هر یك مالكى معینكـرده به او رد نمودند.
سپس فرمودند: همسرى كه دارى خواهر رضاعى تو است و تو ندانسته با اوازدواج كرده اى باید او را هم به خانواده اش رد كنى .
این كار را هم كردم .
مـن پـسرى به نام قاسم على دارم ناگاه در آن اثنا همان جا پیدا شد و همین كه نظرحضرت بر اوافتاد فرمودند: این پسر هم از این زن متولد شده است , لذا فرزند حرام است .
این شمشیر را بردار وگردنش را بزن .
در ایـن جـا من غضبناك شدم و گفتم : به خدا قسم كه تو سید نیستى و از ذریه پیغمبرنمى باشىچـه رسـد بـه ایـن كـه صـاحب الزمان باشى .
همین كه این سخن را گفتم ازخواب بیدار شدم وفـهمیدم كه ما طاقت اطاعت و فرمان بردارى از آن حضرت رانداریم و صدق فرمایش جناب عالىبر من معلوم شد و از عمل خود نادم و از گفته خود پشیمانم .
مرا عفو بفرمایید

8- رؤیاى زنى از اهل سنت و شفاى چشمان او

سید محمد سعید افندى خطیب مى گوید: زنـى از اهل سنت به نام ملكه , كه همسرش شخصى به نام ملا امین بود و این شخص در مكتبخانه حـمـیـدى واقـع در نـجف اشرف معاون بود, شب سه شنبه دوم ربیع الاول سال 1317 به سردردشـدیـدى مـبـتلا شد و صبح هم نور از دو چشمش رفت و نابیناگردید به طورى كه هیچ چیز رانمى دید.
مـرا از ایـن جـریـان مـطـلـع كـردنـد.
بـه شـوهرش ملا امین گفتم : شبانه او را به حرم حضرت امـیـرالمؤمنین (ع ) ببر و آن حضرت را نزد خداوند شفیع قرار بده , شاید به بركت ایشان به این زنشفا كرامت فرمایند.
آن شـب كـه شب چهارشنبه بود, به خاطر شدت دردى كه زن در سر خود احساس مى كرد, تعلل نمودند و به حرم مطهر نرفتند, ولى درد چشم قدرى تخفیف پیدا كرده ,و آن زن به هر صورتى بودخواب رفته بود.
در عالم رؤیا دید كه خود و شوهرش -ملا امین - با زنى دیگر به نام زینب در حالتـشرف به حرم حضرت امیرالمؤمنین (ع )هستند.
در بین راه گویا مسجد بزرگى را دیده بود كه مـمـلو از جمعیت است .
براى تماشا كردن داخل آن مسجد شدند.
یك نفر از آن جمعیت صدا زد: یاملكه , نترس , ان شاءاللّه هر دو چشم تو شفا مى یابد.
ملكه مى گوید گفتم : تو كیستى ؟ آن بزرگوار فرمود: منم مهدى .
زن در حـالـى كـه خـوشحال و مسرور بود,از خواب بیدار شد و صبح (روز چهارشنبه سوم ماه ) بازنـهاى زیادى از نجف اشرف خارج و وارد مقام حضرت مهدى (ع ) دروادى السلام شدند.
ملكه به تـنـهایى داخل محراب آن مقام شریف شد و شروع به تضرع و زارى نمود.
پس از گریه زیاد, حالت غشوه اى به او دست داد.
در آن حال مشاهده كرد دو مرد جلیل , كه یكى از آنها بزرگتر از دیگرى وجـلـو بـود و یـكـى كـوچـكـتـر و در پـشت سر قرار داشت , حضور دارند.
آن مرد بزرگتر به ملكه فرمود:نترس و به خود وحشت راه مده .
ملكه گفت : تو كیستى ؟فـرمود: منم على بن ابیطالب و این مردى كه پشت سر من است , فرزندم مهدى است .
بعد آن مردبـزرگـتـر به زنى كه آن جا ایستاده بود, دستور داد و فرمود: اى خدیجه ,برخیز و دست خود را برچـشـمـهـاى ایـن ضعیفه بكش .
آن زن برخواست و برچشمهاى ملكه دست كشید و

 او هم در این هنگام , از حالت غشوه به خود آمد و

دیدكه چشمهایش از اول نورانى و بیناتر شده اند.
زنهایى كه با او بودند, بالاى سر او جمع شدند و صداى خود را به صلوات بلندنمودند به طورى كه اكثر اهل نجف اشرف صداى آنها را از

وادى السلام مى شنیدند.
از جـمله افرادى كه صداى آنها را مى شنید, ناقل قضیه است .
ایشان مى گوید: الان حدود چهارده سال است كه از آن قضیه مى گذرد, ولى صداى آنها هنوز گوشهایم راپر كرده است

برگرفته ازسی دی کتابهای اسلامی اینترنت


ddddd12.mihanblog.com